تبليغاتX
کویر تنهایی

و او ظهور می کند... وسایه دور میشود... ولحظه لحظه های ما... شبیه نور میشود...


--((هوالعلیم))--

کاتب بی رحم زمان با سرعت دیوانه واری کتاب عمر را خط خطی میکند و جان ما را میفشارد تا از جوهره وجودمان برای ثبت لحظه های بیرنگ زندگی جوهری دست و پا کند که واپسین لحظه های مرگ دلیلی برای القای حسرت بیست چهل هفتاد یا صد ساله مان داشته باشد...

در راه پرپیچ و خم روزگار دل به آرزو هایی بستیم که سست بنیادی و ثباتشان از روز روشن تر است و بی خیال از نزدیک شدن غلطک آرمان کش این چرخ غدار هر روز به رنگ و لعاب آن گلهای یخ کویری می نشینیم و می دانیم اما نمی فهمیم که آیا انجام دارد این بیراهه ی تردید؟

هر روز درجنگ این اجتماع محکوم به "نادان" و "کافر" و "اهل صورت" و هزار لفظ دنائت بار دیگر می شویم اما هرگز مجال به جولان دادن این فکر در سراچه ذهن نقاشی شده خود نخواهیم داد که "دوستان رفیق نما" از صحنه ی این زندگی "پرواز" می کنند و اینکه:

" تنها تو می مانی و کوله بار پر از خالی زندگی"

هر روز اعدام می شویم و نمیخواهیم بفهمیم هر کس خود قانون دنیاست و به فتوای خود حکم می کند و لحظه به لحظه به عنوان "رفاقت" کوله باری از درد و اندوه را به ما هدیه می کنند و خسته تر از دیروز به آرزوی فردایی می نشینیم که "روزگار مهربان آید همی..."

اما افسوس که: "ای دریغا! ای دریغا! مرهمی..."

و چه نیک گفت بزرگ مرد زندگانیم:

((و انّها عند ذوی العقول کفیء الظّلّ، بینا تراه سابغا حتّی قلص، و زائدا حتّی نقص))

((دنیا در دید خردمندان همانند سایه در حال برگشت است، وقتی که آنرا در حال گسترش می بینی جمع می شود، و وقتی که رو به افزایش می بینی رو به کاهش می رود...))

...

...

تنهاتر از همیشه...

به انتظار مانده ام...

مرد کویری...

علی علی.

+  شنبه 13 تیر1388ساعت  ""مرد کویری"" |